تبليغاتX
تنها ترين تنها

تنها ترين تنها

چقدر خسته ام

اعصابم داغونه

باید داد بکشم وگرنه میمیرم

علی بیدار شو بازی کنیم

داد بزنیم

تروخدا.............

وگرنه من خفه میشم

آخخخخخخخخخخخخخخخخخ

هیچ راهی نیست که من از اینجا خلاص شم؟

میخوام  رو بعضی از قسمتای این زندگی بالا بیارم

دارم چرت میگم

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت21:33توسط ati | |

وقتي خسته ميشوم
وقتي نااميدو پريشان به دنيا با چشمي پر از حسرت نگاه ميکنم
وقتب با سر درگمي به روبرو نگاه ميکنم وبازهم پايانب نميبينم
پاياني براي دردها ورنجهايم
وقتي سرم را بالا ميگيرم ولي حتب خدا را هم نميبينم تاآرامم کند
وقتي فراموشي تنها راه بقاست ولي من از قدم گذاشتن در آن عاجزم
وقتي تمام درها بروي دخترکي آزرده خاطر بسته ميشود
وقتي ميخواهم فرياد بزنم اما دست سنگين روزگار بر دهانم ميکوبد
وميگويد "لال شو"
وقتي شب ميخوابم اما صبح....
وبازهم صبح  وبازهم وقتي نااميدوپريشان......
وباز هم نقطه سرخط.
چرا پاياني نيست......
وفقط تنها آرامشم تويي تو که آرزو ميکنم هيچگاه بر وقت بوسه هايت بر کاغذ پاياني نباشد
انگار من  و ت تا ابد مال هميم
وقتي به تو ميرسم ديگر پايان را آرزو نميکنم
من وتو ساده سخن ميگوييم
ساده و بي پروا
من ساده و بي پروا به تو ميگويم که تو نياز هميشگي دستهايم هستي
وبوسه هايت به کاغذ آرامش بخش قلب بي تاب من است
واين تو خستي که بعد از خدا به کمک ناآرامي هايم آرزو هايم مي آيي
و اين تو  هستي که ميخواهم بماني
واين تو هستي که نمي خواهم تمام شوي
ادامه را تنها براي تو آرزو ميکنم

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت16:12توسط ati | |

10/11
امشب زخم کهنه من دوباره جان گرفت و شعرم با اشک آغاز شد
امشب وقتی گریه کردم در میان اشکهایم چیزی جز غم ندیدم
غمی کهنه
دلم به حال اشکهایم سوخت که این مدت طولانیغمی به دوش میکشیدودل نمی فهمید
شاید اگر گریه میکرد دل فریاد میکشید شاید اگر دل فریا میکشید من به زبان می آمدم که
 دوستش دارم
شاید اینگونه کمی آرام میشدم
دانه های اشک ذره ذره با من حرف زدند
وبا من از شبهای تنهاییشان گفتند
و من اینک به تو میگویم خدا
خدایا این غم را با خود به کجا برم
غم دوری از اورا با که بگویم
دردم را نزد که برم وقتی تو تنها تو
چاره گشای مشکلم هستی
خدایا همانگونه که من حس دیگران را درک نکردم
اینان نیز هرگز نمی توانند بفهمند من چه می گویم
خدایا به خودت پناه میبرم برای دردی که در چشمانم دارم
به توپناه می برم به خاطر اشکی هرگز ریخته نشد
تنها به خاطر تقدس آن اشکها که هرگز دیده نشد
و غریب آمدو رفت به تو پناه میبرم
پس مرا دریاب
چون هم اینک که از دیگران جدا میشوم به تو روی می آورم
و من امیان دارم به جمله ای که می گوید
دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین "
"به خدا معشوقه من بالاییست

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت10:24توسط ati | |

فصل درو بودو یورش های داس
فصل ستم خار شدن التماس
فصل تراویدن مورو ملخ

فصل غریبی علف فصل یخ
موسم برخورد درخت و تبر
موسم پایان من در به در
موسم دلتنگی جالیز بود
این همه از برکت پاییز بود
صبح غزلهای مرا کرده شام
خضرت پاییز علیه السلام
هیچ کس آغوش مرا وا نکرد
با منو تنهایی من تا نکرد
گاه که در تنگ غروبی حسود
خواستم افطار کنم نان نبود
چشم تو فهمید مسلمانی ام
وقت سحر علت بی نانی ام
چشم تو تصویر قشنگ خداست
وسعت یک حسرت بی انتهاست
مرتع ناز است و چراگاه بوس
معبد کبک است و مدار خروس
معجزه چشم تو پیغمبریست
بوسه به چشمت نزدن کافریست
کاش در ایام غم چشم تو
گریه کنم در حرم چشم تو
چشم تو کافر شکنی لایق است
قبله یک طائفه عاشق است
ازگله چشم تو اگر پر شو
از من کم حوصله دل خور شود
قبله ای طائفه کج میشود
پای منو عشق فلج می شود
زائرم ودر این گیرو دار
گوشه چشم تو شدم رستگار
چشم تو خوب است و خراب است و مست
چشم تو مستوجب یک بوسه است
هیبت شیر است و غرور پلنگ
طعم عسل داردو ررنگی قشنگ
چشم تو یعنی غم و شمشیرو اشک
تشنگی و اسب و علمدارو مشک
چشم تو سرشار شراب است و تاک
دختر عشق است نه فرزند خاک
چشم تو این سخت ترین دشمنم
خنجر سرخی شده بر گردنم
کاش به هنگام نماز شبت
لب برسانم به ضریح لبت
آن لب و رخ و ابروو دست
پنج تن آل عبای من است
قندو حنا آینه قرآن وعود
این همه در عقد لبان تو بود

بین منوتو گله هرگز مباد
بین منو تو فاصله هرگز مباد
کافری و کافری و کافری
از سر تقصیرم اگر نگذری
شعله گرفته دل ققنوسی ام
ترک مباد عادت موروثی ام
عاشقی آموختنم مال تو
سوخته ام سوختنم مال تو
گوشه بازوی تو چسبیده ام
بس که در آغوش تو خوابیده ام
کاش در این فرصت کوتاه و کم
تنگ بخوابیم در آغوش هم
تنگ بخوابیم که فرصت کم است
پسچ و خم کوچه پر از ملجم است
فرق من این عارف مردم پرست
منتظر بوسه یک خنجر است
ابرهه آن روز که بر فیل شد
فوج نگاه تو ابابیل شد
جنس تو از عشق از ابریشم است
مثل تو اینگونه ظرافت کم است
تا دلم از راه تو کج می شود
پای منو عشق فلج می شود
این منو دل این منو بخت یتیم
کوزه و تسبیح و عصا و گلیم
این منو این غیرت ایلاتی ام
کاش بیایی به ملاقاتی ام
این لب من این لب بدبخت من
بی خبر از زندگی سخت من
بوسه زن مسجد چشم تو بود
حی الی خیرالعمل می سرود

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت20:19توسط ati | |

برو نامرد از تو هم بيزارم روزي نيست که به ياد

روزهاي گذشته مان نيفتم به ياد خاطره هايمان خاطره

هاي يواشکي
روزي نيست که نخواهم کنارم باشي ولي ديگر از تو

متنفرم ديگر حتي اگر بخواهم وخواسته هايم بر آورده

شود هم نمي توانم تورا دوست داشته باشم آتش نفرت در

درونم ديگر مجالي براي دوست داشتنت باقي نگذاشته

فکر به خيانتي که به من کردي ديگر جايي براي فکر به

گذشته قشنگمان نگذاشته تو باعث شدي من پس از مدتها

به اين کلبه محزون قدم بگذارم و حال مي فهمم چقدر

روي اين غم کده غبار نشسته و چقدر تنها شدم تنهاي

تنها کاش ميتوانستم بهتر بنويسم تاقلمم خوانا تر باشد

حال آنکه دستم ميلرزد نه از عشقت نه از ترست که از

نفرتي که به جانم انداختي آه دوست داشنم آنقدر نفرينت

مي کردم تا به اميد نفرينهايم زندگي کنم اما چه کنم که

قول دادم قول دادم که نه تنها نفرينت نکنم که دعاي خيرم

را بدرقه راهت کنم اي محبوب نا بکار که تمام دنياي مرا

به نيستي ميکشاني از تو  وهرچه تورا به من کي آورد و

من را به تو
بيزارم

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت13:19توسط ati | |

چرا درمیان اشکهایم هم تورا نمی بینم
مگر کجایی          کجای این دنیایی که اینگونه با

چشمان من غریبی میکنی
در آغوش کدام پری دریایی آرام گرفته ای که     

اینگونه به آغوش باز شده من بی اعتنایی می کنی
من خسته از تلاطم نامردی ها می خواستم به تو پناه

آورم
اما؛
تو کجایی________...!؟
برایم شرم آوراست ازعشق سخن گفتن
از دوست داشتن حرفی به میان آوردن
آه.....!که من چقدر پر از نیازم
نیاز به ذره ای از عشق تو
توکجایی
تو کجایی که من تنهام

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت13:18توسط ati | |

خيره شدي به آسمان و با حسرت گفتي : کاش آن ستاره در دستهاي من بود و من از ستاره چکيدم در

 دستهاي تو فقط يک شب مرا در آغوش کشيدي و صبح من مرده بودم ستاره نفس نو پاشيدن زير پتو را

 نداشت 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت20:42توسط ati | |

تو می دانی وهمه می دانند که زندگی ازتحمیل لبخندی برلبان من

 

ازآوردن برق امیدی دردل ازبرانگیختن موج شفقی دردل من من عاجزاست.

 

تومی دانی وهمه می دانند که شکنجه دیدن به خاطرتو، زندانی کشیدن به خاطرتوورنج بردن به پای توتنها لذت بزرگ من است

 

ازشادی توست که من دردل می خندم ازامید رهایی توست که برق امید درچشمان خسته ام میدرخشد واز خوشبختی توست که هوای

 پاک سعادت را درریه هایم احساس می کنم

 

سخت می توانم خوب حرف بزنم نیروی شگفتی را که درزیر این کلمات ساده وجمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب......!

 

 دریاب.....!

 

من تورا دوست دارم همه ی زندگی ام همه ی شبها وروزهای زندگی ام براین دوستی شهادت می دهند

 

شاهد بوده اند وشاهد هستند که

                                          

                                       " آزادی تو مذهب من است،خوشبختی تو عشق من است وآینده تو تنها آرزوی من است " 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت17:17توسط ati | |

رنجی نبرد دل زتوای دوست که یک روز با سنگ زدی شیشه دل را

 

افسانه نباشد که این شیشه دل شیشه دل نیست

       هیهات فقط سنگ 

 

              فقط سنگ

                    شکستش؛....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت17:16توسط ati | |

من نیمدانم وهمین درد مرا سخت می آزارد

   

         که چرا انسان؛

این موجود دانا

 

             درتکاپرهایش ره نبرده است به

 

                               اعجاز محبت

ونمی داند دریک لبخند چه شگفتی ها پنهان است

من نمی دانم،که چرا خوب بودن به خدا

 

                               سخت ترین کار است

وچرا انسان تابدین حد باخوبی بیگانه است

 

                            وهمین درد مرا سخت می آزارد؟!....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت17:15توسط ati | |