|
چقدر خسته ام اعصابم داغونه باید داد بکشم وگرنه میمیرم علی بیدار شو بازی کنیم داد بزنیم تروخدا............. وگرنه من خفه میشم آخخخخخخخخخخخخخخخخخ هیچ راهی نیست که من از اینجا خلاص شم؟ میخوام رو بعضی از قسمتای این زندگی بالا بیارم دارم چرت میگم
وقتي خسته ميشوم
10/11
فصل درو بودو یورش های داس
برو نامرد از تو هم بيزارم روزي نيست که به ياد روزهاي گذشته مان نيفتم به ياد خاطره هايمان خاطره هاي يواشکي متنفرم ديگر حتي اگر بخواهم وخواسته هايم بر آورده شود هم نمي توانم تورا دوست داشته باشم آتش نفرت در درونم ديگر مجالي براي دوست داشتنت باقي نگذاشته فکر به خيانتي که به من کردي ديگر جايي براي فکر به گذشته قشنگمان نگذاشته تو باعث شدي من پس از مدتها به اين کلبه محزون قدم بگذارم و حال مي فهمم چقدر روي اين غم کده غبار نشسته و چقدر تنها شدم تنهاي تنها کاش ميتوانستم بهتر بنويسم تاقلمم خوانا تر باشد حال آنکه دستم ميلرزد نه از عشقت نه از ترست که از نفرتي که به جانم انداختي آه دوست داشنم آنقدر نفرينت مي کردم تا به اميد نفرينهايم زندگي کنم اما چه کنم که قول دادم قول دادم که نه تنها نفرينت نکنم که دعاي خيرم را بدرقه راهت کنم اي محبوب نا بکار که تمام دنياي مرا به نيستي ميکشاني از تو وهرچه تورا به من کي آورد و من را به تو
چرا درمیان اشکهایم هم تورا نمی بینم چشمان من غریبی میکنی اینگونه به آغوش باز شده من بی اعتنایی می کنی آورم
خيره شدي به آسمان و با حسرت گفتي : کاش آن ستاره در دستهاي من بود و من از ستاره چکيدم در دستهاي تو فقط يک شب مرا در آغوش کشيدي و صبح من مرده بودم ستاره نفس نو پاشيدن زير پتو را نداشت
تو می دانی وهمه می دانند که زندگی ازتحمیل لبخندی برلبان من ازآوردن برق امیدی دردل ازبرانگیختن موج شفقی دردل من من عاجزاست. تومی دانی وهمه می دانند که شکنجه دیدن به خاطرتو، زندانی کشیدن به خاطرتوورنج بردن به پای توتنها لذت بزرگ من است ازشادی توست که من دردل می خندم ازامید رهایی توست که برق امید درچشمان خسته ام میدرخشد واز خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را درریه هایم احساس می کنم سخت می توانم خوب حرف بزنم نیروی شگفتی را که درزیر این کلمات ساده وجمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب......! دریاب.....! من تورا دوست دارم همه ی زندگی ام همه ی شبها وروزهای زندگی ام براین دوستی شهادت می دهند شاهد بوده اند وشاهد هستند که " آزادی تو مذهب من است،خوشبختی تو عشق من است وآینده تو تنها آرزوی من است "
رنجی نبرد دل زتوای دوست که یک روز با سنگ زدی شیشه دل را افسانه نباشد که این شیشه دل شیشه دل نیست هیهات فقط سنگ فقط سنگ شکستش؛....
من نیمدانم وهمین درد مرا سخت می آزارد که چرا انسان؛ این موجود دانا درتکاپرهایش ره نبرده است به اعجاز محبت ونمی داند دریک لبخند چه شگفتی ها پنهان است من نمی دانم،که چرا خوب بودن به خدا سخت ترین کار است وچرا انسان تابدین حد باخوبی بیگانه است
|
About![]()
نمیدانم چرادنیانمیداندکه من تنها ترین تنهای دنیایم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 اردیبهشت 1387 مهر 1386 Links
باران |